تبليغاتX
مهر گیاه

این نشد که نوشتنم ، برای این پهنه ، پهن باشد برای مردن دیگران . ولی انگار شد ؛ که با مردن از مردنی فقط سر می زنم به دیدنی ام ، دیدنی هایم که صدا باشد ...نه که وقتی از اضطرار به تنگه بیفتم صدا یم در بیاید از سوز و ناچاری اما چه کنم که بهمین سگ لرز و سگ سوز این صفحه دل بستم و هر آنچه جانکاه است و کوتاه  ... این هم یک نداشتن دیگر : ابوذر موسوی

ابوذر. یک تکه بود از ما که از ابتدا تا همیشه با ما نبود ولی بخشی از ما بود گوشه ای از یک نقاشی که سفید بود و کسی هم نمی بیند ولی در دیدنها شرط مشارکت است . همچون ما برای نقاشی اش . و مثل ما که   یک تکه از او بودیم . این تکه تکه ها را بگذارید کنار هم چند ده سال زندگی بود در هم اگر چه کوتاه کوتاه بود ، یک لکه بزرگ بود در کوتاهی زندگی هر یک ما بودن ما برای بازی بودن ها .

من همش فکر می کنم این تاریخ که خیلی ساخته می شود و ما که هی اینها را مرور می کنیم و باز چیزی سر در نمیاریم . چرا هی طوری باید آن را بسازیم که به نیکی باید از آن یاد کرد ؟

من اینجوری فکر میکنم ولی همش دوست دارم به یکی از گذشته ام فکر کنم و یا فقط زنگ بزنم و بیاورمش حال حالا کنم تا جوانترم را باشم و پیری را متاخر نکنم اما این تاخیر که خیلی زیاد و دیر دیر به من شعف می دهد اینجوری با این تکه تکه شدن ، تارومار می شود.و این نیکی در کامم زهر مار میشود .

آقای بابک بدری ، آقای بهنام بدری ، آقای ابوذر موسوی که دیگر نیستی آقای فهیمی که هست ونیستت هنوز برایم مهم است آقای سیامک مهاجری آقای حسین جعفری آقای سعید آقاجانی آقای خیلی های دیگر که دیگر اعصابم از تکرار شما در ذهنم خسته و ناکار می شوم :یکی از ما مرد ؟

آی آدمهایی که در ساحل نشسته اید....

نمی شود که بگوییم که دیگر در میان ما نیست ، ولی آنقدر بهش زنگ نزدم که مرد .  رفیق بود و دوست داشتم که باشد و وقتی که ازش یاد میکنم تنها حسرتم نداشتن شماره و یا سراغ از او باشد نه نبودن و آه خدا بیامرزی ها .

 خداحافظ آقای بادی گارد سه شنبه



نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 23:37 | لینک  | 

به اسبی در اسبریس چمنپوش حومه

که برای دیدن آفاق شعله ور از خود لپر می زد .

.........................آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه

در این همه

بیژن هم

در این همهمه

بیژن هم

در این همهمه

همه                             بیژن

بیژن هم

در این همه/ همهمه

بیژن هم

بیژن همه/ هم همه

بیژن هم

همه همهمه همه هم

در این همه

همه  همهمه      همه

همهمه         همه                   هم

هم همه

هم  . هم همهمه

در این همه

بیژن کو ؟

بیژن الهی ۰  هم صفحه هایش را از دفتر شعر دیگر کند

از " گردانده هایش " از " حجم هایش " و به حجم الواح ظلمانی پیوست۰

نسلهای روایت شعر مکتوب به تاریخ می پیوند. و این آخرین والها / خاطره والها را به سنگوارهایی برای ما بدل می کنند.

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 12:47 | لینک  | 

دیدن بی که خاب از خوار بگذرد

 

" راحا محمد سینا "[1] را از علی مسعود هزار اسب[2] ؛ هنوز آن وقتی که برای معرفی " گلی اما آفتابگردان "[3] قرار بود توی " کارنامه " ، آمدْ  بزند ،/ پیدا کردم ، گم بود میان همه اسم ها و کتاب ها .

خواندم ، نصفه و نیمه بود چیزی که برای موید زد{ ادامه دارد؛ داشت }  ، بعد دوباره خودش را و ادامه آن چیزها را دیگر ندیدم .

تا شد " تنفس تند باکره ها "[4] که حمید شریف نیا [5]به صرافت در آوردنش بود . و قرار بر این شد که بر باکره گی بهرام اردبیلی و شاید هم چند تای دیگر مثل چند تای دیگر از شیفتگی ام بگویم ؛ که شعر چهل بود و چهل همه جذاب بود .

 

اینجا زخمی بود { یک زخم } و نقب هایم نه که ریش ؛ بیش تر التذاذ من بود و امتناع او .

ادبیات او ، .ادبیاتی  غنی از تصویر و اجرای کلامی یاد  آور  ارثی داشت که از " دیگر "[6] ان و " حجمی " ها برده است{ هیچ گاه به شعر تجسمی[7] اعتقاد نداشتم[8] }  .  نوع مواد خام و بسامد کلماتی که در شعرهایش دیدم لااقل این گواه را می داد ، و یا لا اقل آن بیشتر هایی که من میشناختم و با این بسامد ها شاهکارها دارم  .

مثلن یکیش همین " کفن " 

من اگر کفنی داشتم نگاه لیلی می کردم و می مردم

 " بهرام اردبیلی " شعر دیگر 2

 

یا وقتی می گوید " شیهه " :

اردیبهشت است

قتال ترین ماه منظومه شمسی

فرو بند درها را ای بیوه سی ساله

اسب نبی در قریبان

شیهه می کشد بی مرکوب

در کمند سواره نظام است

" بهرام اردبیلی " شعر دیگر 2

 

و رگ :

کبوده ی کوتاه

همیشه بازوست

و رگی برای تنفس بیگانه است

پرویز اسلام پور  "  شعر دیگر 2

 

یا خاب :

به این خاب موذیانه معتقدم ...

پرویز اسلام پور  "  شعر دیگر 2

 

و البته هوش ، ناخن ، عصب و الخ .....

و هم  در نو ع روایت البته نزدیک است به آن تعریف ، آن تعریف که از حجم در مانیفست است . بسطی که نه اطناب ؛ بل اشنایی با زوایایی تازه است از شناختن و تامل آهسته تر دنیاست . آنجا  که زبان به سبب تجربه های گزنده ، فرسوده و مهلکش فرصت پدیداری بدان نداده است . یعنی بلوغ زبان به آنچه در باره اش است . و می آموزد که بیشتر از خود و ذخیره ا ش بداند و بیاموزد . قسمی تکامل که البته غایت هنرمندانه اش نیست و نه چیزی را قربانی می کند؛ تنها تفاوت و تازگی اش را می نمایاند که البته پیرایه نیست ؛ طوری که سعی  کند سطر را فربه کند و یا ترکیب و تو صیف را با ارایه متراکم نشان دهد، در طول رشد می کند و خود را غنی می کند :

 

ترا که می نامم

آنجا فراتر از لهجه هام

زخمی اغاز می شود

 

 مثلن این بند از منظومه " سرود هشتم ... " به تبع سلف خودش از همان ترکیب همیشگی و مثلثی " نام – کام -  والتیام " عشقی / فراقی  بهره می برد . همان یک چیز را روایت می کند . اما تنها چیزی که مخاطب را زخمی می کند . آهسته تر تکلم کردن و مداقه وار تصویر ساختن اش است .

یعنی نگفت " لیلی " نگفت " تمام دنیا "  تا شما منتظر زخم باشید . گفت " می نامم " ات فراتر از " لحجه هام " تا تو بسازی چیزی را که روایت یک زخم است و بعد ْ تَرَک ،  انتظار های  تو را ویران می کند . زیرا نظامی که ساخته خود " بر شرح زخم " بسنده تر می شود :  

که زخم جنجر نیست

زخم خیال های کبود من است

وقتی که صدا و انتظارت را

بر گلوم می پیچم

و در ابر غش می کنم

......

و البته جاهای یی هم این " دیگر " ی صرف خود را می شکند { بیشتر در دم های روایت } و خود ِ تازه ای را جلوه می دهد . خود ِ سور ئال تر و جذاب تر ؛ آنجا که "بیان " به کمکش نمی آید و برای چیزهایی که نمی داند دست به دامان " رویا " می برد .

دیوانه می شوم آیا ؟

دیوانه یا سیاه

وقتی که اینگونه با هراس

در زخم هایم ترا می بینم

که سپید می شوی ، بال می زنی

و دوباره همه چیز در رویایی مه آلود پایان می گیرد

این چرخه ادامه پیدا می کند تا روایت ادامه پیدا کند یک بند روایت می شود :

آنگاه آن منم بی بغضی برای گریستن

 بی منظومه ای برای دیوانه شدن

 که می گذرم و باز می گذرم

در شعله های بی خاکستر

و یک بند باسازی عناصری است که در ساختن روایت تشریک مساعی می کنند .

من که می گذرم

پرنده در سپیده دم می گذرد

و پرنده می میرد

در چهره ای بخار آلود

در گیسوان بی ادعای دیوانه

 

 فضاها را تغییر میدهد ، " رویا " را شکل می دهد ، اما در بازتعریف موتیف های بنیادین جمله هنوز دست نمی برد ، پرنده ، پرنده می ماند ، اما نه در جای خودش و جاهایش میان فضا مثل یک پازل دستی خلط می شود و اما  ویرانی ای قابل دست یافتن دارد .

در شعر های دیگرش آن درک آنی و ثبت فوری هم گل ْ به گل ْ دیده می شود . آنجا که منشور ِ سطر گویی از هزار بلور ترکیب یافته که شکل گیری گدازه ها  آن را به حجمی متبلور تبدیل کرده و به بعد های فراتر نظر داشته  به " حجم بیان " حجم تصویر و توصیف ، و آن غایتی که متصور است .

غایتی با جهان زیبایی شناسی نو آفریده ، متضاد و البته زیبا و درخشان :

 مثلن شما نگاه می کنید به پروانه ای رو  خار ساقه ای ، گل سرخ  می نشیند مجذوب زیبایش می شوید ، نمی خواهید دست رویش بگذارید ناگاه از نگاه چنان  بی طپش می شود که از بی تحرگی گویی جان داده ....

اینجوری زیباتر است یا :

جادوی بینایی ام

دیدن بال پروانه ای رنگین کمان

که کفن خار گل سرخم می شود

دیدن بی که خاب از خار بگذرد

بی که  رنگ زرد بال

بلغزد

در بازوان آبی یا سرخ

بلرزد و از تشویش

بی جان شود

جادوی چشمهام .

 

بلور اول --- آن ِ اول --- دیدن بال پروانه ای رنگین کمان

بلور ثانی --- آن ِ ثانی --- که کفن خار گل سرخم می شود

بلور سوم --- آن ِ سوم --- دیدن بی که خاب از خار بگذرد

 

آن ِ اول --- دریافتی آنی

آن ِ ثانی --- دریافتی از تراکم تصاویر زیبایی شناختی با  جعل رفتاری معکوس از غایت مصادیق خار و گل

{ گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد}

آن ِ سوم --- تغییر در مسند نحو با استفاده از خاصیت " جانشینی "  کلام و افزودن قید به حالت روایت بی که در روند اجرای آن مداخله ای بکند . تنها با جانشین کردن فراکنش دگردیس گونه ای از صفت مفعولی " خوابیده " به شکل " خاب " . با همان کارکرد ، همان بار صفتی و همان بار مفعولی خاب = خوابیده .

 

دیدن( ناظر )  بی که خاب( خوابیده = صفت مفعولی[9] پروانه )  از خار بگذرد ( شاید هم دل بکند ) ...

 

و غایت ها آنجا که می داند و راوی بر این دانش خود " غره " است ← جادوی چشمهام

بی که  رنگ زرد بال

بلغزد

در بازوان آبی یا سرخ

بلرزد و از تشویش

بی جان شود

جادوی چشمهام .

و من می گوییم نه که قشنگ تر باشد اصلن لا اقل قشنگی متفاوت ، اصیل ، خود بسنده و درخشند ها ی دارد . که راحا را خواندنی ، قابل تامل و جهان او زیست کردن را خواستنی و دلپذیر می کند .

خواندن او خواندن یک سنگ قبر نیست ، یا حتی لوح ، از این منوال است که حمید می گوید " تنفس تند باکره ها " است . ایکاش می توانستم و اجازه داشتم چیز دیگری بزنم و بیشتر{ شاید روزی هدیه ای از خودش } ! اما چه کنم که غرض از آن فایت می شود و از آن لذت عظیم تدوین " حمید[10] " محروم می شوید .

 



[1] - احمد میراحسان / متولد لاهیجان/ شاعر و نویسنده/ مستند ساز/ منتقد ادبیات و هنر / پژوهشگر

[2] - علی مسعود هزارجریبی / دوست ، شاعر ، منتقد و خیلی چیزهای خوب دیگر برای من

[3] - نام مجموعه ای از " م – موید " شاعر

[4] - نام مجموعه ای در دست چاپ از شاعر و منتقد / دوست عزیز سید حمید شریف نیا

[5] -همان

[6] - شاعران دفتر"  شعردیگر " ، 1و 2 را من دیدم 

[7] - اسماعیل نوری علاء یکی از  فعال ترین مدافع شعر موج نو، برای اولین بار پیشنهاد ((واحد شعری))را در سال 51 در مجله فردوسی ارائه کرد. واحد شعر ی حداقل لازم برای حیات شعر می باشد مثل سلول که حداقل لازم برای حیات می باشد. نوری علاء نام شعرک را برای واحد شعری پیشنهاد کرد.به نظر نوری علاءشعر شاعران بزرگ،مجموعه ی منظم و ساختمان یافته ی این شعرک هاست. در سال 52 نام  شعر تجسمی یا پلاستیک را برای این نوع شعر برگزید. نوری علاء شعر پلاستیک را شعر دهه پنجاه می داند و آن را شعری معرفی می کند که روشن بودن بیان وپرهیز از ابهام نامفهوم، قدرت بیان و پالودگی زبان را از شعر نیمائی و تصویری بودن زبان و آزاد بودن ذهن خلاق را از شعر نو به ارث برده است

 او از شاعران تجسمی از نصیر نصیری،طاهره باره ئی،راحا محمد سینا و فریدون فریاد نام برد.

آرام/_مثل پرنده ای ، از تخم_/سرزد/سرزدو/گیسو/ پریشان کرد / گلی رویاند / مرا خندید / گفت : باز که پنجره را باز کرده ای /و خون سپید شب را می نگری! / گفتم: نه / نه / انسانی را در کوچه منتظرم / تا اب تبرک را / برعبورگاه گامش / بپاشم، / انسانی که زیر نگاه مشوشم / کوچه های نکبت را / با سلام / بگذرد!

((آواز شبانه آواز درد _  نصیر نصیری))

 

[8] - محمد سینا” یا همان‌ میر احسان‌ زمانی‌ بیشتر شنیده‌ شد که‌ اسماعیل‌ نوری‌ علا، مسوول‌ صفحه‌ شعر مجله‌ی‌ فردوسی‌ او را به‌ همراه‌ چهار شاعر جوان‌ دیگر شاعران‌ جوان‌ و مطرح‌ سال‌ نامید و از میر احسان‌ به‌ عنوان‌ شاعر شعر تصویر نام برد. اما احمد میر احسان‌ با نوشتن‌ مقاله‌ای‌ با عنوان‌ “من، یهودا” عنوان‌ کرد که‌ شاعر شعر تصویر نیست‌ و شاعر شعر حجم‌ است

 

[9] - برخی از صفت های مفعولی که از فعلهای لازم و بندرت فعلهای متعدی می آیند معنی صفت فاعلی دارند : رفته ، خوابیده

 

[10] - نک شرح ۵و ۴

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 0:57 | لینک  | 

سرود هشتم :

برای یار دیوانه

اپوس 6 چایکوفسکی

پیراهن سپیدت

همیشه دامان فرشته ایست

که یک پرنده در ابرهای آن گم می شود .

 

ترا که می نامم

آنجا فراتر از لهجه هام

زخمی اغاز می شود

 

که زخم جنجر نیست

زخم خیال های کبود من است

وقتی که صدا و انتظارت را

بر گلوم می پیچم

و در ابر غش می کنم

 

دیوانه می شوم آیا ؟

دیوانه یا سیاه

وقتی که اینگونه با هراس

در زخم هایم ترا می بینم

که سپید می شوی ، بال می زنی

و دوباره همه چیز در رویایی مه آلود پایان می گیرد

 

آنگاه آن منم بی بغضی برای گریستن

 بی منظومه ای برای دیوانه شدن

 که می گذرم و باز می گذرم

در شعله های بی خاکستر

 

من که می گذرم

پرنده در سپیده دم می گذرد

و پرنده می میرد

در چهره ای بخار آلود

در گیسوان بی ادعای دیوانه

 

خدارا خدارا

باز آ

با آن بالهای سپید

وقتی که ابرهای حوالی ام تا باران

بغض می کنند .

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 0:53 | لینک  | 

نام داستان:نامه هاي نون- سبكبار تجربه اي از: سعيد نيري -1382 پلاك هفت، منزل نادر سبكبار، خودشه. مطمئنم از تعجب شاخ درمياره. اين فكر را از ذهن گذراند. زنگ زد و يقه پيراهنش را مرتب كرد. صدايش را صاف كرد و نگاهي به در زنگ زده خانه انداخت. از آخرين ديدارشان چهار سال مي گذشت، از همان روزي كه نادر با مادر و خواهرش نفيسه رفته بودند بجنورد. چيزي كه دوستي اين دو همكلاسي قديمي را پابرجا نگه داشته بود، نامه بود. نامه هايي كه نقل مجالس دوستانه شان بود. در اوايل تلفن هم بود. اما همان سال اول، نادر در يكي از نامه ها نوشته بود تلفنشان را فروخته اند و از آن روز رضا ديگر با نادر تماسي نگرفته بود. بيشتر از سه سال بود كه صداي هم را نشنيده بودند، فقط نامه حكايت دلشان را بازگو مي كرد…زنگ را دوباره كش دارتر فشار داد… - با كي كار دارين آقا؟ نگاه رضا به سمت صدا چرخيد. زن همسايه جلوي خانه شان ايستاده بود و سراپاي رضا را برانداز مي كرد. - سلام حاج خانوم. با اين خونه كاردارم. منزل سبكبار همينه؟ زن كه نگاهش تيزتر شده بود جواب داد: بله همينه، جناب عالي؟ رضا كه حوصله سوال و جواب هاي اينگونه را نداشت سريع گفت: «از دوستاي نادرم. از شهرستان اومدم.» و سر گرداند به سمت در خانه و نگاهش به روبرو دوخت. گره اي بر پيشاني زن افتاد. آهي كشيد و گفت: - خونه نيستن. حاج خانوم بي قراري مي كرد، دخترش نفيسه اونرو برد معصوم زاده سر خاك پسرش. بيچاره پيرزن! بعد سه سال هنوز بي تابي مي كنه. حق داره خب. نادر خان تك پسرش بود، مرد خونه اش بود. نگاه رضا لحظه اي مات شد. آشفته رو به زن همسايه گرداند. … به سرعت پاكت نامه را كه از دستش بر زمين افتاده بود، برداشت. نامه را از داخلش بيرون كشيد. امضاي آخر نامه را نگاه كرد. مثل همه نامه هاي اين سه سال. مثل همه نامه هاي اين چهار سال، نون-سبكبار. نگاه از نامه برگرفت. زير لب زمزمه كرد: » نون، نادر .. . …نفيسه» سعيد نيري نجف آباد 1382

 و نامه ما به سبکبار ...

مث سیبی که می چرخد و هر چرخی یک روایت دارد ، یک زاویه دید دارد و برای تالیفش از قصدیت یک مولف سود می برد و سیب می شود که برای تکلمش باید هزار بار تخطی کنی ؛ : داستان را که رها کنی هر یک به قصه شد ِ خود یک چیز دیگری است انگار ، تو می دانی اما نمی دانی که چگونه و همین " چگونه " شکل می دهد شاکله وجودی چیزی را که گفتنی می شود و بر اثر گفته های بسیار می آید .

نامه های " ن" تایپیکالی دست مایه است حتی، و درون مایگی خاصی ندارد تا تو را به آن گفتن ، گفتن از آن ِ خود ببرد آنقدر روی سرسری سر می خورد که اجازه کشف هیچ چیز را نداری ، هیچ کس را نمی شناسی ، و به قایده سطر هایش هم نمی توانی اتکا کنی که گفتنی خاصی را از آن بکشی . ما حق داریم " چه " بخوانیم ؟

به ازا هر 2 سطر ما یک شخصیت داریم ، این همه ادم را فقط میخواهیم که رضا بفهمد با نفیسه نامه نگاری میکرده و نه نادر.

نگاهي به در زنگ زده خانه انداخت./چه ما به ازا یک به یک و پوشایی ما را از این چهار سال به زنگ زدگی خانه می رساند این توجیه در کجا داستان خلق و یا تعبیه می شود .چه چیز باید ما را باید به این راست نمایی برساند و پرسش اساسی تر اینکه " اگر در زنگ زده نباشد چه اتفاقی در داستان می افتد "

"نامه هايي كه نقل مجالس دوستانه شان بود." این توصیف باید بیانگر چی باشد ؟ نامه های با خط خوش بود ؟ لطافت خاصی داشت ؟ روی کاغذ گرانقیمتی نوشته می شد ؟ برای ما هم جالب شد این نقل ها ... مستوجب سرگرمی بود ، یا یادمان سوز و گداز فراق و هجران ...؟

"رضا كه حوصله سوال و جواب هاي اينگونه را نداشت سريع گفت".... / را اگر من بگذارم " رضا که کاملن مشتاق بو د و عجله داشت " آیا کلهم اجمعین در کیفیت آن سطر بین الهلالین: «از دوستاي نادرم. از شهرستان اومدم/ فرق ماهوی حاصل می شود ؟.»

"حكايت دلشان" واقعن چی بود ؟ ویا" چيزي كه دوستي اين دو همكلاسي قديمي را پابرجا نگه داشته بود، نامه بود. نامه هايي كه نقل مجالس دوستانه شان بود. در اوايل تلفن هم بود"هم به حکایت دلشان ربط داشت یا مسئله دیگری بینشان بود ؟ مالی بود ؟ جانی بود ؟ مراد و مریدی بود ؟

حاج خانوم بي قراري مي كرد، دخترش نفيسه اونرو برد ... " ایا واقعن همسایه، توجیه دارد با این جزئیا ت به یک غربیه که با تیز بینی در کنکاشش است جواب پس بدهد آنهم پس از اینکه اخم کرد ؟ چرا داستان نیاز به ورود نفیسه دارد یا اگر مثلن جایی دیگر میرفتند و زن همسایه هم از مرگ نادر اینگونه خبر نمی داد نمی توانست در دیالوگ بیشتر و اطلاع از اوضاع و احوال شخص نادر از زن همسایه به این دریافت برسد ؟ و از مرگ دوستش مطلع شود . و بعد هم انگار خیلی صمیمی می شود و کلی درد دل میکند آنهم پس از شنیدن 14 کلمه از مرد ؟

اون نامه از کجا پیدا شد چرا افتاد ازکجا دراومد ؟

زير لب زمزمه كرد: » نون، نادر .. . …نفيسه »/واین پایان بندی نتیجه همه آن دوست داشتن و بی قراری و... .

......

از نیری به سبب اینکه می نویسد و اجازه حرف زدن را به ما میدهد و ما را در این ضیافت شریک میکند متشکرم وو

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 23:5 | لینک  | 

برنتافتن زاويه هاي مختلف نظرگاه هاي مختلف وقتي در لواي نقد ، تحشيه و غيره ابراز مي شود حتي اگر برخلاف ميلمان باشد و يا به زعم ما حق مطلب را ادا نکرده باشد و يا حتي به خطايي فاحش رفته باشد بر اثر سو ئ برداشت ( اگر وجود داشت باشد به مجردش ) هرگز به حيات متن کمک نخواهد کرد .
متن وقتي متن ميشود و جاري مي شود که ديگري در آن منعقد گردد و پايگانهاي معنايي خود را به اشتراک بگذارد و اين حيات مختص موقعيت توليد نيست و شامل تمام افق هاي معنايي تاليف کننده آن در موضع مخاطب نيز مي شود پس به خطا نرفتيم اگر پس از توليد آن را محصولي اجتماعي بدانيم که مالکيت خود را دیگربه اندازه  دایره تاثيرگذاري و ارتباط داري آن گسترده که انتظاربرداشت ويا معناي" تحت نظر " و من مي گويم يکه را ازان نداریم
البته اين نقش باز من مي گوييم "نزد به خود "هر برداشت است که اين مقدار ازادي رابه حيات متن در خود بدهيم و فرافکنی های  کلامي را به ان راه داده و اجازه  نفس کشيدن را از ان نگيريم اما وقتي خود اين "در نزد  خود بودن" حیات دوباره مي گيرد و به عنوان چيزی مضاعف بر اثربدنبال ان مي اييد علاوه برسیطرگی دانش مخاطب حالا در جایگاه ان موضع مشخص تو بگو منتقد، تئوريسين، شارح وغیره  نیز اثری بازتولید است که به مدد متن فراوري شده و خود به عنوان اثر قابل تامل والبته نظر ارائه مي شودوحيات مستقل تري را به خود معطوف ميدارد.
این نقدها ، قولها، نظرها وشرحها دامنه ای از ارتباط معنا داري و يا رازداري از خود متن ،موقعيت ارباب قلم و حرف وضعيت اجتماعي زيست معيشتي وروانشناختي اش و افق هاي معنايي درگيربا ان را تشکیل میدهد که موجب شکل گیری یک حوزه معرفتی می شود  که شامل دریافت ها و جعل ها از متن است  .
سوای شرح این " بودگی معرفت " که مجال دیگری می طلبد معرفت حاصل در پیشخوان مخاطب دیگر، که اهم از مولف اثر نقد شده و دیگر مخاطبان نوعی است ؛تنها و فقط تنها ؛   یکی از هزاران خروجی از متن است که روایتی ، شرحی و یا برشی از متن است و تاویل خاصی را مورد نظر دارد و یا به تعمیم خودش نقص در گزارد خاصی را مورد تاکید قرار می دهد .
نوعی قضاوت  که سرچشمه های قضاوت شدنش را با خود دارد و بر پایه ها و پرنسیب های خاص به سوی پایاب های سنجه و داوری خاصی متن را به پیش می برد

.و همه ما البته به یک اندازه در برابر آن به پرسش و دیالوگ قرار میگیریم هم من مولف و هم من مخاطب نوعی ، و متن هر چه بیراه از نظر من  هرگز حقی برای من (در هر دو جایگاه )ایجاد نمی کند که نسبت به برحق بودن آن قضاوتی روا دارم یا فواصل کمی آن را با خاستگاههای معنایی منحصری بسنجم ویا پرخاشجویی"  .اینست و جز این نیست " را جایگزینی گفتگو و پذیرش دیگری بکنم
ما  به عنوان مولف تنها یکی از دهها روبرو شوندگان متن هستیم که تنها مزیت ما اینست که از جایگاه " قصدیت " کارکتر مولف را در خود گنجانده ایم و در سیر تولید " خاستگاه تاریخی زایش اثر " را در خود دار هستیم که به بازخوانی اثر در کرانه مند کردن موقعیت هرمنوتیکی اش کمک میکند اما در موقعیت " سنجش و داوری " تنها ما همان یک مزیت نیز از ما کاسته شده و به خیل بیشمارانی میرویم که عصبیت خاصی را نسبت به اثر به عنوان یک " آورده ادبی " نگاه می کنند / مرگ مولف /
و ما به عنوان منتقد نیز نمی توانیم و نباید با چیزی غیر از مسائل فنی و اصول تعریف شده( که البته باز در جزئیات ممکن است هزار ان خمش داشته باشد)به مقیاس و تطابق پیش رویم و هر جعلی را جایگزین جعل دیگری کرده و بر به حق بودن آن هر چربکی را دست موزه سره نمایی کنیم
تطابق ها و تقابل ها تنها از همین مواضع است که شخص ثالث ناظر را از این وهم در می آورد که نقد و نقد بر نقد عصبیت ، پرخاش ، زیاده طلبی و  احساس تکدر نیست

 

 

 

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 0:32 | لینک  | 

نقد زیر مداقه ای است بر آخرین اثر طلیعه نورانی که میتوانید اصل داستان را در اینجا ببینید

http://shahruod.blogfa.com/page/dastan18.aspx

........................................................................
نگاه کردن به داستانی که سطح های بی شمار دریافتش خود را تنها بر مخاطبی  مشرف رخ مینمایاند ؛ در وهله اول ما را با متنی دشوار خوان و دیریاب روبرو می کند . متنی ممتنع که البته به نفع اقندار طلبی ( چیزی که قرار است بر آن بشورد )کنار نرفته و دشوار خوانی اش را مدیون عناصر زبانی رو و یا پیچدگیها و گره افکنی های معما گونه مغلق اسیر اما و اگرهای نامعلوم نگردانیده است
داستان از ساختی قدرتمند و نظام نشانه شناسیک منسجمی برخوردار است و سعی شده تنها با نمایش گزارش گونه از وقایع مخاطب را به دنبال خود بکشاند در یک فضایی ماذوخیستی و سرشار از بن مایه های سادیسمیک و آزار دهنده که نویسنده اش با توجه به روایت فضاهایی سرد ، یکدست ،بدون هیجان و تنش زا اشراف خود را در ارائه و تحلیل گری این کنش های رفتاری نشان می دهد
در کل ِ فضای داستان مخاطب دچار فراز و یا فرودی سلبی و ایجابی نمی شود . و روایت ها سعی می کنند گویی وظیفه خود مبنی بر آزردن مخاطب را به انجام برسانند .
قصه ها عاری از قید ، با جمله های کوتاه و سرد ؛ بدون توصیفات مکدر کننده و یا مطنطن تنها به گزارشی بسنده می کنند که ما به پایانه " پالایش روانی " در هیچ کجای داستان نرسیم ؛ و همان قدر این لایه های روایت برای ما عادی سپر شود ، که روایت می شود .
خواننده سطر به سطر در داستان فرو می رود ، و با نامگذاری بر رابطه های آدی معرفی و روبرو می شود . و ساختار داستان با اوردن " جنایت " ، خیانت ، و مرگ های فجیع در زیر لایه های آزاردهنده قصه ها حیات بیرونی و بار مفهومی آنها را می کاهد . و آنها را چون "مصداقی "در جهت معرفی  مقاصد ِهمخوان با فضای داستان به پیش ببرده و بازآفرینی می کند .
مخاطبِ حاصل خود را در منجلاب آزار و اذیت قرار می دهد و با تحریک شدن تمایلات جنسی اش بوسیله روایتی تمثیلی ، موجز و قابل مکاشفه و همچنین توصیفات اروتیک و درگیر شدنش؛ آماج نیش های زهر داری می شود که  در جای جای کالبدش فرو می رود . و از محک سنجه روانشناسیک اثر قضاوت می شود
حال پرسش  از این متن این است . اثر با این کار چه قصدی دارد  و اینکه چقدر به ارائه قصدیت خود نزدیک است  ( اگر چه هر برداشتی جعلی یکه است از منابع قابل بازیافت متن )پاسخ به این پرسش در دو سطح قابل بررسی است
اول :
لایه ای تاریخی که سرگذشت علوم انسانی چند صد ساله ای را بر دوش می کشد :
نگاه زنمدارانه ما به ازا مغلوب قهرمانان ضد قهرمان در داستان که کفه جانبداری همیشه به سمتشان سنگین است .
یا تفکر مردسالارانه ماذوخیستی مار خیزی ، بدون پاسخگو و فرافکن که تعارفی خود خوانده از مصادیقی بی جنس نظیر " عشق " " خیانت " تنفر و " فساد " دارد .
اگر داستان تنها یک راوی و یا حداقل روایتی سر راست داشت قضاوت ممکن  و یا حتی مجاب کننده بود .
 اما برای پاسخ به چه پرسشی این داستان خوانده می شود " لذت یا مفاهمه ؟ "
پاسخ به این سوال شاید در ک های طبقه بندی شده ای را به ما بدهد که بتوانیم با توجه به توانمندی این داستان در اغنای قفقیز پرسشگران ، برای هر یک  پاسخی مختوم و امیدوارکننده بیابیم
چیزی که شکل دهنده سطح دوم ، سطح امکانی و پیشینی   است و رویه ای حداکثری و واجد قدرت تعمیم بن مایه های اثر به وجه های نمادین و نشانه زا است و با مصادیقی به خود سرگذشت علوم انسانی که در جغرافیای فارسی زبان شدیدا مدیون ادبیات و خصوصا شعر است بر میگردد
در مدخل داستان با صحنه ای تکان دهنده روبرو میشویم : زنی که به خاطر افتادن یک  پرده به رویش می میرد ...
در لایروبی این سطح ها با  توجه به تاکیدی که در سراسر داستان از وفی خاموش داریم چیزی که درمی یابیم چیست ؟
آیا این سالخورده ادبیات ما نیست که به علت دوشیزگی اش محتوم به مرگ می شود
حافظ این چه کید و دروغ است
من بر آن عاشقم که رونده س
افسانه " نیما "
دوشیزگی رقت باری که به تعبیر داستان  که سر انجام مرگی مسخره به همراه دارد با انسانهایی که هر یک برای عوض کردن پرده به مرگی مسخره تر محکوم شدند .
و این همان سطحی است که قابل اعتنا ؛جذاب و قابل پیگیری و بازتعریف دیگر شگردهای اجرایی داستان تا به انتهاست .
 راوی ای با باکره گی زبان یک نو آموز و یا حتی چیزی نزدیک به فارسی سره و شاید هم گویش نزدیک به دری و یا تاجیکی به گمانم تا نمایندگی دوشیز ه گی اش را بکند
.
 پرده ای که فی نفسه ایهام تناسب دوشیزه گی و حجاب دارد  هم حجاب مقصود و هم حجاب تیرگی و کوری
و وظیفه ای که به دوش این سالخوردگی و باکره گی است و محتوم به نابودی و مرگ میشود
و این تمثیل وقتی زیبا میشود که با اجرایی زیباتر توی دیالوگ جا می افتد
سطر های کوتاه ، تقطیع انتظاری و تاخیری ، " می "
 استمراری نمایشی از در حال ِ بود ن ، و فعل های لازم که سطر ها را مثل آونگی تا یک نقطه بالا می برد و تا فعل دیگر پایین می آورد تا به اجرای کوبنده انتها ؛ آنجا که می افتد و  به مرگ برساند
و در کل ساختار داستان نیز ؛ این مدخل با این مقطع " مرگ " ساختاریترین شکل اجرا را در خود جا می دهد به نظر من مرگ در این نقطه برای تمامیت ساختاری داستان حیاتی است
مرگ از این روایت به تمام روایت های دیگر و مردن های دیگر تعمیم می گیرد ، ، در هیچ قصه ای از داستان حتی آنجا که جزییات مرگ یکی یکی شرح داده می شود مرگ اجرا نمی شود .  زیرا در این بند است که مرگ کوبنده وارد می شود و سایه می اندازد بر کل روایت و ثقل می دهد تمام آنهای دیگر را روی خودش . و این مرکز زدایی و بازآفرینی ساختاری می شود . و در خارج از بطن حادثه میمیرند قبل از اینکه بمیرند .
هوش نویسنده برای انتخاب دیالوگ نیز قابل تحسین است . زیرا از طرفی با این شگرد اجازه گسست ها را در هر سطحی از بند ، تا سطر در اختیار راویان قرار داده و از طرفی این دیالوگ تاریخی را بین آنها بر قرار کرده است تا این امکان "در زمانی"را که بر جریان بر خط روایت است به امکان " هم زمانی " در بین روایت تبدیل کند و علی رغم گزارش تاریخی واقعه از خط سرو روایت به واگویه دیالوگ  روایت ها تبدیل شده و همزمان با توجه به استعمال ماضی استمراری " بر بودگی " و " در حال " دو صفت مشترگ با " تاریخی " بودن آن به هم تنه بزنند و در جهت تقویت این رو.ند سعی کرده با تناسب ساختاری بوسیله نزدیکی شخصیت های مونث داستان شکاف حاصل را پرکند و تداوم روند شکل گیری داستان تا پایان صحه بگذارد
راوی ای که سوختن را روایت می کند
وفی خاموش که جنایت خاموش را روایت می کند
راوی ای که خیانت را نمایندگی و روایت می کند
روایت هایی که به صورت موازی روایت می شوند و با استحاله هایی به درون و هر یک با داستانهایی مرتب در داخل داستان پخش میشود . وسرنوشت هر یک با توجه به گریز از زمان و مکان منسجم به صورت همزمان پیگیری میشود .
سه روایت ، سه قصه ، سه سرانجام و وفی که ممکن است در هر یک از این سه داستان استحاله شود و سرانجام محتومی داشته ؛ سرنوشتی که روایت سلطه جو ، اقتدار طلب پدر مآب و سنت خواه بر هر آنچه تملک یافته پرده بکارت کشیده و در نزد خود نگه داشته است
این تمام گذشته راز الود دگر آزار و ضجر دهنده است که به تعبیر داستان سرانجام خاموش و مکدر ی دارد .
این که ما باید از این سوختن ها متاثر باشیم  و یا شادمان ، یک شادمانی سادیسمیک که رهایی را در فتا خویش بیابیم . پاسخی نیست که داستان بما بدهد و نیز خود را محق به پاسخگویی نمی داند و گویی تنها جانبداری میخواهد بکند .
 اما در پایان علی رغم اینکه من به عنوان یک پرسش شونده چقدر با این برداشت موافقم و یا مخالف که هردو سطحی برابر میتواند داشته باشم و جای بحث در هر دو ی کفه به عنوان کرسی قابل حرف ؛باز چیزی از عمق تراژیک این پرسش داستان نمی کاهد
چه کسی نفت را آورد ؟
مقصر است ؟
یا قهرمان ؟
از طلیعه  که خوب داستان گفته ، متشکریم

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 21:15 | لینک  | 

برای پس
پس پس
آنجا که پا و پیش
دست درازی می و هی دلش می خواهد و می وووووو.....و آخر " نمی "
نم نم
بارارارا
را و راه راه
راه راه را
راه راه " راه "
"برای " .
دلم تنگ میشود برای
این نخ که از را
و و راه
می پیچ پیچ پیچ
دو او او او ک
مارما ما را و ما ا ما ه ا ه
تار این چند ضلع
با پای این هش  .. حش حشر و نشر نش ر ت
پاهای این هش..
دور نه که پس
پس پس
پوستی که می اندازم
جای آن تن تنم نم تم تو ام
رفته
ووو گریبانگیر " ام "
                " ای"
کجای خوابهایی که تازه کجا می و ...
با بالای لبهایی که لبالب لب و
لپر .......... لب،  پر

هر چه که    پر
هرچه هر      پر
پر پر

 

 

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 2:55 | لینک  | 

کاش دوستت می داشتم

تا

جای پرتقالهایی                     

که تلخ نیست را ....

نشانت می دادم

کاش

دوستم می داشتی

تا

جای پرتقالهایی

که

تلخ نیست را ....

می فهمیدی

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 22:47 | لینک  | 

مرا به اسم خودم

" ابراهیم "   صدا کن

تا تو را میان     نام های بیشمارم دریابم

بت من

نوشته شده توسط سنان طبری در ساعت 15:17 | لینک  |